حاشیه‌نویسی

جایی می‌خواندم قدیم‌ترها رسم نبوده حاشیهٔ دور کاغذ را سفید بگذارند اما این قدر موش‌های شکم‌چران، دور کاغذها را جویده و مطالبِ بعضاً ارزشمند آن دوُر را از بین بردند که تصمیم گرفتند قدری حاشیهٔ سفید دور کاغذها در نظر بگیرند که اگر هم موش‌ها هوس کاغذخوری به سرشان زد، به محتوای اصلی آسیب وارد…

صدا

سر و شکلی امروزی داشتند، نه خیلی چشم‌گیر و متفاوت، و نه خیلی ساده و عادی؛ یک امروزیِ به تمام معنا. به نظر دوست می‌آمدند، آن هم از نوع قدیمی‌اش؛ از آن‌ها که بعد از این مدت حتی با نگاه به چشمان یکدیگر هم می‌توانند حرف دل رفیقشان را بفهمند. دو ساک دستی پلاستیکی دستشان…

صورت زخمی

تا همین چند روز پیش نمی‌شناختمش؛ یعنی در واقع زمانی شناختمش که دیگر از دنیا رفته بود. در شرایطی که هم‌قطارانش معمولاً بیش‌تر از ۳ سال نمی‌توانند با تاجشان دوام بیاورند، او ۱۰ سال دوام آورد. با چهره‌ای کاریزماتیک، ابهتی کم‌نظیر و شخصیتی منحصر به فرد که ترکیب این‌ها با زخم کنار چشمش، دلیلی باقی…

سندرم سعدی

همهٔ ما وقتی در برابرِ پرسشِ «چند شاعر خوب اسم ببر» قرار می‌گیریم، اولین اسامی‌ای که می‌گوییم «حافظ و سعدی و مولانا و…» هستند اما ۹۹ درصد از همین ما، بدون استثنا نمی‌توانیم بیش‌تر از ۵ دقیقه راجع به ایشان صحبت کنیم و جز نامِ «بوستان» و «گلستان» (آن هم به سبب سادگی!) و همان…

۱۱ مرداد ۱۴۰۱

یار مهربان

چند سال پیش، یه روز تابستون حوالی ظهر و دم رفتنم بود که خانمی به نظر دانشجو (و کم‌سن) وارد مغازه شد با یه کوله‌پشتیِ نسبتاً بزرگِ تا خِرخِره پُر؛ ویزیتور کتاب بود. معلوم بود خسته است، و مشخص بود امید چندانی هم نداره از من آبی گرم بشه و تمام صورتشم آفتاب‌سوخته شده بود.…

۶ مرداد ۱۴۰۱

آزادی/شهیاد گردی

سال‌هایی به قدمت عمرم بود که دلم می‌خواست مجموعهٔ میدان «آزادی» (یا به قول قدیمی‌ترها «شهیاد آریامهر») را از نزدیک ببینم اما فرصتش هیچ‌گاه دست نداد تا همین چهارشنبه که به طور کاملاً اتفاقی و بدون برنامه‌ریزی قبلی، سر از این بنای سرشار و لبریز از هزاران خاطره و ماجرا در همین تاریخ کمی بیش…

۲۸ تیر ۱۴۰۱

آقای هامون

آقای هامون، سلام. ما شما را دلتنگیم، عمو خسرو! اما نه از آن دلتنگی‌هایی که همه به وقتِ جدایی اسیرش می‌شوند ها، نه! ما دلتنگِ بندبندِ وجودی هستیم که با صدای بلند «عمو خسرو» صدایش می‌زدیم! شما عموی ما بودید، نه که چون آقایی بزرگ‌تر از ما بودید، بلکه شما واقعاً «عموی ما» بودید! عمو…

۲۱ تیر ۱۴۰۱

مازیار فلاحی

نمی‌شناختمش؛ یا دقیق‌تر بگم، فقط اسمشو شنیده بودم و اگه تو خیابون از کنارم رد می‌شد، بجا نمی‌آوردمش. دوستی که الان ساکنِ راه دوره (و امیدوارم هر کجا که هست حالِ خودش و دلش، خوب باشه) واسطهٔ این آشنایی شد. منکر نمیشم که تو برخورد اول، صرفاً موهای فر درشتِ تا روی کمر سُر خورده‌اش،…

۱۷ تیر ۱۴۰۱

زیر سایه

آدمیزاد بالفطره سایه رو دوست داره، ازش امنیت می‌گیره، تو گرما خنکی نصیبش می‌شه و تو سرما خیس نشدن، وسط هیاهو بهش آرامش میده، به وقت عاشقی عاشقانه‌ها سراغش میاد و به وقت تنهایی هم تفکر؛ سایه همون قدری برای زیستن لازمه که نور خورشید. اما، بعضی سایه‌ها، جنسِ امنیت و آرامش و عشق و…

۱۶ تیر ۱۴۰۱

زنگ

کوچهٔ پشتی ما مدت‌هاست در حال ساختمان‌سازیه و عملاً داره تبدیل به مصلای تهران ثانی می‌شه! در این حد احداثش طولانی و فرسایشی شده. از جمله حواشی جالبش زنگش هست که شباهت زیادی به صدای زنگ قدیمی و نوستالژیک خونهٔ مادربزرگ‌ها داره؛ هر روز هم دو مرتبه، یک بار بین ساعت ۸ تا ۸:۱۵ صبح…

۱۵ تیر ۱۴۰۱

به نام خالقِ قلم

از جایی به بعد تصمیم می‌گیری طور دیگری ببینی، بشنوی، بنویسی و باشی! همین هم شد که دیگر بعد از ۱۵ سال تصمیم گرفتم با نام واقعی فعالیت کنم و کارهایی که می‌کنم (هنرجوییِ نویسندگی و موسیقی) را جدی‌تر و عمومی‌تر عرضه کنم و برای همیشه پروندهٔ نوشتن‌های مخفیانه و مستعار را ببندم. نامم مهدیار…

۲ تیر ۱۴۰۱

فرزندم را کشتم

داشتم مثل تمامِ ۶-۷ ماه گذشته، ادامهٔ کتابم را می‌نوشتم. رسیدم به نقطهٔ اوجِ شخصیتی که خودم خالقش بودم و خودم بزرگش کرده بودم؛ شخصیتی که هیچ وقت در زندگی‌ام ندیدمش اما این قدر برای خودم واقعی بوده که حتی جای خط‌های صورتش را در ذهنم از بر دارم، همین قدر عمیق و دقیق. دیگر…

۱۰ خرداد ۱۴۰۱

ویترین

تقریباً تمام کشورها (به جز یکی-دو تا!) منافع ملی‌شان در همه حال برایشان اولویت است و هر کاری که می‌کنند برای همان است و بس. باورش سخت است اما اندازهٔ سر سوزنی هم اهمیت نمی‌دهند به این‌که آیا کسی یا گروهی از اقداماتشان ناراحت و متضرر می‌شود یا خیر! پس این را نباید فراموش کنیم…

۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۱

جانِ مریم

امروز زادروز بزرگی‌ست (فا/En) که ثابت کرد می‌توان ایرانی، مسلمان، متأهل، دارای فرزند و البته زن بود اما چنان جوینده و بالنده باشی که تا پیش از ۴۰ سالگی به بالاترین مدارج و مدارک تخصصی برسی و دنیای «علم» را به حضور و بروزت مفتخر کنی طوری که کسی دیگر برایش مهم نباشد تو در…