بابایی اصرار داره وسط انبار چوب خشک، بساط جوج و منقل به پا کنه؛ هر کسی هم بهش میگه «بابا جان نکن، همه چی می‌سوزه» نادیده می‌گیردش و خیلی بخواد لطف کنه مسخره و تحقیرش می‌کنه، دیگه خیلی کلافه‌اش کنه بهش توهین می‌کنه و دو تا هم می‌زنه توی سرش! حالا که انبار همون بابا سوخته، معتقده «تقصیر چوبا» بوده که سوختن، پس خرابکار هستن و باید مجازات بشن چون «دشمن‌شاد» کردنش!

در حالی که کبریت و بادبزن از روز اول دست خودش بود و هنوزم هست؛ همین حالا هم جای اینکه آب بریزه روی آتیش، مدام بنزین بهش علاوه می‌کنه! هر روز هم بنزینش رو باکیفیت‌تر و قوی‌تر می‌کنه، ولی کماکان معتقده همهٔ تقصیرا گردنِ چوبا و همسایه و کلاغ‌های خبرچینه! نوچه‌هاش هم نه‌تنها هوشیارش نمی‌کنن بلکه چون آب‌انبار شهر دستشونه، منفعتشون در هر چی بیشتر سوختنِ اون انباره و اصلاً چه اهمیتی داره که پس‌فردا حتی یه دونه چوب هم باقی نمی‌مونه برای ارباب؟

(قصهٔ آشنایی نیست؟ 😉)

5 2 رای ها
امتیاز دهید
برای آگاهی از تأیید و پاسخ به دیدگاه
خوشحال میشم بخونمتون :)
18 نظر
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

حسد ایمان را می‌خورد چنان که آتش، چوب را.

این مثال رو خوندم گفتم چه قشنگ و درست و از طرفی دلم باز به درد اومد.

چرا من فکر می‌کنم اینو یه جایی خونده بودم؟
قبلا جایی منتشرش کرده بودی؟

آشنا که والا هر روز داریم میبینیم 😐

چه حکایت آشنایی:)

داستان تمثیلی جالبی بود (-:

سلام و درود مهدیار جان

بله قصه‌ی آشنائیست ! 🙂
این (بابای بی عقل) اگر عقل و شعور داشت می‌بایستی پند دیگران را بجان بخرد !
این تمنا هم ز بی عقلی اوست
ک نبیند کان حماقت را چ خوست
امثال این جانداران(بقول شوپنهاورـ دوپا) اگر گوش و چشم شنوا و بینا داشتند ک پوششِ حماقت ب تن نمی‌کردند !
گفتن نتوانند ، چو گوئی ننیوشند
کز خمر جهالت همه سر پر ز خمارند
بقول سایه جان :
…..
می‌بینم آن شکفتن شادی را
پرواز بلند آدمیزادی را
آن جشن بزرگ روز آزادی را

شاد و سلامت باشی

یاللعجب!
آشناست!:دی

😂😂😂😂😂