نمی‌شناختمش؛ یا دقیق‌تر بگم، فقط اسمشو شنیده بودم و اگه تو خیابون از کنارم رد می‌شد، بجا نمی‌آوردمش. دوستی که الان ساکنِ راه دوره (و امیدوارم هر کجا که هست حالِ خودش و دلش، خوب باشه) واسطهٔ این آشنایی شد. منکر نمیشم که تو برخورد اول، صرفاً موهای فر درشتِ تا روی کمر سُر خورده‌اش، توجهمو جلب کرده بود و نه آهنگ‌هاش! آن هم نه به خاطر خاص بودنش، بلکه به خاطرِ اینکه خودم از نوجوانی دل در گروی این سبک ظاهر داشتم ولی هر بار به دلیلی، قضیه منتفی شده بود.
مدتی بعد چیزهایی فراتر از موهایش، جالبِ توجهم شد اما همچنان آن‌ها، آهنگ‌هایش نبودند! شخصیتِ متفاوتش، اصالتش، آرامشش، سفیدپوشی‌اش، سلامتش و خانواده‌دوستی‌اش، او را بیشتر پیش چشمم خواستنی می‌کردند. به مرور متوجه شدم او هم مانند خودم اهل دل است و گهگداری متنی یا شعری، می‌نویسد؛ در همین حین فهمیدم علاوه بر دل، اهلِ مزاح کردن و برگزاریِ شوخی‌های خاص و کوچک هم، هست! هم‌زمان با این‌ها، به خودم آمدم و دیدم شنیدنِ آهنگ‌هایش نه چاشنیِ روزمرگی‌هایم، که بخشی از مناسک هر روزه‌ام شده و تمام نشیب و فرازهای این ۱۱-۱۲ سال اخیرم اگه فقط یه پای ثابت داشته، اونم آهنگ‌های ساده ولی محترم و مایهٔ آر‌امشش، بوده.
بعدها، متمایل به موسیقی و علی‌الخصوص گیتار و آواز شدم؛ و بعد از خدمت هم بالاخره فرصتی دست داد تا توانستم بیشتر «شکل خودم» شوم که این هم‌شکلی همانا و شباهتِ اتفاقی و بدون برنامه‌ریزی به او هم، همانا! من نه به خاطر او، که به خاطر خودم، این شدم اما تشابهی که رخ داد برایم خوشایند بود و هنوز هم اگر کسی بگوید شبیهِ مازیار فلاحی هستی، عین اولین باری که شنیدم، ذوق می‌کنم! هنوز هم دوستانی که آهنگ‌هایش را می‌شنوند یا (قبلاً که کنسرتی بود) اجرایش را می‌دیدند، به من پیام می‌دادند و می‌گفتند یادم کرده‌اند یا حتی آن دو عزیزی که برایم ویدئو هم فرستادند، همگی و همگی و همگی، هنوز برایم اسباب لبخند و حال خوب هستند.
روزی که شنیدم از ایران رفته، از اعماق قلبم متأسف شدم؛ روزی که شنیدم روسیه در کمین اوکراین خیز برداشته، برایش نگران شدم؛ روزی که شنیدم از خانه و زندگیِ نوپایش آواره شده، برایش غمگین شدم ولی امروز که مصاحبه‌اش با «منوتو پلاس» رو دیدم، خوشحال شدم که دوباره به صورت «لایو» می‌بینم و می‌شنومش (و نه در چارچوب عکس‌های مربعیِ کم‌کیفیتِ سوشیال‌مدیا) ولی هم‌زمان غصهٔ عجیبی به دلم نشست که دنیا چرا این قدر بی‌رحمه و این شکلی گداخته به بی‌مهری، می‌تازه و کاری می‌کنه که هنرمندی با چند میلیون هوادار، جلای وطن کنه و در مرحلهٔ بعدی هم هنوز تو قرن بیست و یکم، مثل دوران باستان، این جنگ‌ها باشن که تعیین کنن کی، کجا و چه جوری، زندگی کنه و پدری برای اینکه بتونه «پدری» کنه، خروارها سختی رو به دوش بکشه.

دیدگاهتان را بنویسید

2 دیدگاه