مونالیزا

این روزها بیش‌تر از همیشه نگاه می‌کنم؛ در سکوت هم نگاه می‌کنم. بسیار هم افراطی، فکر می‌کنم. ترکیبِ این سکوت و تعمق، غم خاصی را برایم به ارمغان آورده که وقتی خیلی مغز استخوانی و ریشه‌ای می‌شود، آن تهِ تهِ ته‌اش، شادی عجیبی برایم به همراه می‌آورد. شادی‌ای که فقط خودم می‌فهممش و از دور، بینندهٔ من، من را هم‌چنان یک غم‌زدهٔ ناراحت می‌بیند. جنسِ این شادی، از جنس تلخندهایی است که موقع هم‌صحبتی با هم‌فکران به آدم دست می‌دهد؛ چه هم‌فکری نزدیک‌تر، صمیمی‌تر و «هم‌فکرتر» از خودِ آدم؟

موقع همین نگاه کردن‌ها و عمیق شدن‌ها، متوجه شدم که چقدر آدم‌ها از دور خنده‌ دارند. مثل کشور عظیمی که از فضا کلاً قدِ یک انگشت (اشاره یا وسط بودنش بسته به احساس شماست!) دیده می‌شود! دور از هیاهوی خودساختهٔ آدم‌ها که نگاه کنی، به قدری راحت می‌توان با کم‌ترین و ساده‌ترین کلمات، دقیق‌ترین وصف را در شرح‌شان نوشت که باور کردنی نیست! آدمی که اگر از نزدیک بخواهی راجع به او سخن بگویی، کم‌تر از یک برگ A4 نمی‌شود برایش گفت، از این فاصله تنها می‌توانم در مورد او بگویم او یک X است و تمام (به جای X می‌توانید «احمق» یا «شریف» یا «طفل نادان» یا «بی‌کار» یا «نجیب» یا «هَوَل» یا «جوگیر» یا «ابله» یا «دانا» و… بگذارید) !

این حس را دوست دارم. این تلخیِ امروزم را دوست دارم. این سکوتی که کسی نمی‌داند به چه‌ام باید بتازد و دستمایه‌ام کند را دوست دارم. این بهتر شناختن آدم‌ها را دوست دارم. این لبخندی که در برابرِ حماقت‌ها، بلاهت‌ها، نادانی‌ها، سر بر دیوار کوبیدن‌ها، نفهمی‌ها و… می‌زنم و رد می‌شوم یک ثانیه‌اش شرافت دارد به تمام حرص‌هایی که می‌خوردم برای کسانی که دوست دارند به آرامششان سخت بگیرند. این نشنیدنِ حواشی و فهمیدنِ اصل کاری‌ها را دوست دارم. این ندیدنِ بزک‌ها و فهمیدنِ گزک‌ها را دوست دارم.

غریبه که در جمع نداریم! این نامعلومیِ حالتم، گنگیِ نگاهم، تنهاییِ عمیقم و اندیشیدن‌های دیوانه‌وارم، بیش از چیزی که فکرش را می‌کردم، این روزها به دردم خورده. این روزها تازه می‌فهمم کلمات چرا مقدسند و چرا فکر کردن در هر دین و مذهب و مرام و مسلک و منشی، توصیه شده.

(به کسی که از اراذلِ پر صدا، به شرافتِ سکوت، پناه برده هم پاسپورتِ پناهندگی می‌دهند؟)

error: