۴ مهر ۱۴۰۱

بشنویم

تا یک جایی مردم منتظرن که بشنوی، اما امان از وقتی که ناامید بشن، حالا اونان که صداتو نمی‌شنون! ۲۵ سال همه گفتن «آقای شاه گوش کن» اما گوش نکرد ولی وقتی «صدای انقلاب ملت ایران» را شنید که دیگه خیلی دیر شده بود و حالا گوِشِ شنوایی برای خودش نبود. کاش از تاریخ یاد بگیریم، کاش……

۲۷ شهریور ۱۴۰۱

بگذارید زنده بمانیم

اگر کسی گفت خارجی‌ها دارند «ایران‌هراسی» و «اسلام‌هراسی» می‌کنند، اول از طرف من یک سیلی آب‌دار، نوش به جانش کنید، سپس این پست چند ماه پیشم (ویترین) را نشانش دهید و بگویید: برو یقهٔ آن‌هایی که ایران/اسلام ستیزی می‌کنند را بگیر، آن‌ها را مجاب کن که بیش از این تیشه به ریشهٔ نحیف این سرزمین…

۱۹ شهریور ۱۴۰۱

آقای طلایی

آقایی شاید ۴۰ و چند ساله، با قد متوسط، هیکلی قدری تپل، با ریش پروفسوری قهوه‌ای روشن، که از دکمهٔ بالای بازِ پیراهن سفیدش هم گوشهٔ زنجیرش مشخص بود و ساعتی طلایی هم به دست داشت؛ حدود ساعت ۳ بعد از ظهر، دیدیمش. اون وقت روز نمی‌شه از آدم‌ها توقعِ روی خوش داشت و همین…

۴ شهریور ۱۴۰۱

نور، رنگ، رهایی

حتی یک ساعت حضور در باغ فردوس و قدم زدن لابه‌لای آن طبیعت جذاب و موزهٔ سینمایی که دریایی خاطره را به یادِ بیننده می‌آورد، چنان حال خوبی هدیه می‌دهد که واژه در وصفش حقیر است!

۲۷ مرداد ۱۴۰۱

کبوتر پلاستیکی

رو به یک زمین خالی مشغول صحبت بودیم که توجهم به دو پرندهٔ سفید جلب شد؛ به فاصلهٔ کوتاهی از هم نشسته بودند و گهگاه سرشان را تکان می‌دادند. چند دقیقه بعد دو سگ ولگرد نزدیکشان پرسه زدند اما آنها هیچ واکنشی نشان ندادند؛ بیشتر که دقت کردم دیدم آن‌ها اصلاً پرنده نیستند و دو…

۲۰ مرداد ۱۴۰۱

راهنمای عاشق

سفرنامه‌ای که برای مسابقهٔ «هزار و یک سفر» (بخش «خاطره‌نویسی») وبسایت علی‌بابا نوشته بودم اما به دلیل نامعلومی رد شد را حیفم آمد شما مطالعه‌اش نکنید! با ذکر این توضیح که این نوشته قدری از ساختار مسابقه خارج شده و تغییراتی در آن اعمال شده. تابستان ۱۳۸۶ بود، که تصمیم گرفتیم برای سومین بار راهی…

۱۱ مرداد ۱۴۰۱

یار مهربان

چند سال پیش، یه روز تابستون حوالی ظهر و دم رفتنم بود که خانمی به نظر دانشجو (و کم‌سن) وارد مغازه شد با یه کوله‌پشتیِ نسبتاً بزرگِ تا خِرخِره پُر؛ ویزیتور کتاب بود. معلوم بود خسته است، و مشخص بود امید چندانی هم نداره از من آبی گرم بشه و تمام صورتشم آفتاب‌سوخته شده بود….

۶ مرداد ۱۴۰۱

آزادی/شهیاد گردی

سال‌هایی به قدمت عمرم بود که دلم می‌خواست مجموعهٔ میدان «آزادی» (یا به قول قدیمی‌ترها «شهیاد آریامهر») را از نزدیک ببینم اما فرصتش هیچ‌گاه دست نداد تا همین چهارشنبه که به طور کاملاً اتفاقی و بدون برنامه‌ریزی قبلی، سر از این بنای سرشار و لبریز از هزاران خاطره و ماجرا در همین تاریخ کمی بیش…

۲۸ تیر ۱۴۰۱

آقای هامون

آقای هامون، سلام. ما شما را دلتنگیم، عمو خسرو! اما نه از آن دلتنگی‌هایی که همه به وقتِ جدایی اسیرش می‌شوند ها، نه! ما دلتنگِ بندبندِ وجودی هستیم که با صدای بلند «عمو خسرو» صدایش می‌زدیم! شما عموی ما بودید، نه که چون آقایی بزرگ‌تر از ما بودید، بلکه شما واقعاً «عموی ما» بودید! عمو…

۲۱ تیر ۱۴۰۱

مازیار فلاحی

نمی‌شناختمش؛ یا دقیق‌تر بگم، فقط اسمشو شنیده بودم و اگه تو خیابون از کنارم رد می‌شد، بجا نمی‌آوردمش. دوستی که الان ساکنِ راه دوره (و امیدوارم هر کجا که هست حالِ خودش و دلش، خوب باشه) واسطهٔ این آشنایی شد. منکر نمیشم که تو برخورد اول، صرفاً موهای فر درشتِ تا روی کمر سُر خورده‌اش،…

۱۷ تیر ۱۴۰۱

زیر سایه

آدمیزاد بالفطره سایه رو دوست داره، ازش امنیت می‌گیره، تو گرما خنکی نصیبش می‌شه و تو سرما خیس نشدن، وسط هیاهو بهش آرامش میده، به وقت عاشقی عاشقانه‌ها سراغش میاد و به وقت تنهایی هم تفکر؛ سایه همون قدری برای زیستن لازمه که نور خورشید. اما، بعضی سایه‌ها، جنسِ امنیت و آرامش و عشق و…

۱۶ تیر ۱۴۰۱

زنگ

کوچهٔ پشتی ما مدت‌هاست در حال ساختمان‌سازیه و عملاً داره تبدیل به مصلای تهران ثانی می‌شه! در این حد احداثش طولانی و فرسایشی شده. از جمله حواشی جالبش زنگش هست که شباهت زیادی به صدای زنگ قدیمی و نوستالژیک خونهٔ مادربزرگ‌ها داره؛ هر روز هم دو مرتبه، یک بار بین ساعت ۸ تا ۸:۱۵ صبح…

۱۵ تیر ۱۴۰۱

به نام خالقِ قلم

از جایی به بعد تصمیم می‌گیری طور دیگری ببینی، بشنوی، بنویسی و باشی! همین هم شد که دیگر بعد از ۱۵ سال تصمیم گرفتم با نام واقعی فعالیت کنم و کارهایی که می‌کنم (هنرجوییِ نویسندگی و موسیقی) را جدی‌تر و عمومی‌تر عرضه کنم و برای همیشه پروندهٔ نوشتن‌های مخفیانه و مستعار را ببندم. نامم مهدیار…

۲ تیر ۱۴۰۱

فرزندم را کشتم

داشتم مثل تمامِ ۶-۷ ماه گذشته، ادامهٔ کتابم را می‌نوشتم. رسیدم به نقطهٔ اوجِ شخصیتی که خودم خالقش بودم و خودم بزرگش کرده بودم؛ شخصیتی که هیچ وقت در زندگی‌ام ندیدمش اما این قدر برای خودم واقعی بوده که حتی جای خط‌های صورتش را در ذهنم از بر دارم، همین قدر عمیق و دقیق. دیگر…

۱۰ خرداد ۱۴۰۱

ویترین

تقریباً تمام کشورها (به جز یکی-دو تا!) منافع ملی‌شان در همه حال برایشان اولویت است و هر کاری که می‌کنند برای همان است و بس. باورش سخت است اما اندازهٔ سر سوزنی هم اهمیت نمی‌دهند به این‌که آیا کسی یا گروهی از اقداماتشان ناراحت و متضرر می‌شود یا خیر! پس این را نباید فراموش کنیم…

۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۱

جانِ مریم

امروز زادروز بزرگی‌ست (فا/En) که ثابت کرد می‌توان ایرانی، مسلمان، متأهل، دارای فرزند و البته زن بود اما چنان جوینده و بالنده باشی که تا پیش از ۴۰ سالگی به بالاترین مدارج و مدارک تخصصی برسی و دنیای «علم» را به حضور و بروزت مفتخر کنی طوری که کسی دیگر برایش مهم نباشد تو در…

۲۳ اسفند ۱۴۰۰

دشمنِ دشمنت دوستت نمی‌شه!

جبر جغرافیا این گونه است که شما به ناچار و بی‌آنکه دلخواهت باشد: ۲۵ سال مستقیماً درگیر جنگ با همسایه‌ات بودی و در نتیجهٔ این حملات (+ و +) ناچار به از دست دادنِ بخش‌های مهمی از خاکت، پرداخت غرامت به «متجاوز» (!) از جیب بیت‌المال، مصادرهٔ ادوات نظامیِ «قربانیِ تجاوز»، از دست دادن امتیاز…

۱۰ اسفند ۱۴۰۰

بوی عیدی

از محل کارم که در می‌آیم، می‌بینم عده‌ای گوشه‌ای تجمع کرده‌اند، نزدیک‌تر که می‌شوم، صدای ویولنش را می‌شنوم؛ میان جمعیت می‌روم، مردِ سال‌داری را می‌بینم که «کودکانه» (بوی عیدی) فرهاد را می‌نوازد. کمی جلوتر دو هم‌نواز با سازهای سنتی‌شان، حال و هوای بعد از تحویل‌سال را ارائه می‌کنند. چند قدم جلوتر عزیزِ گیتاریستی که مشخص…