۲۱ تیر ۱۴۰۱

مازیار فلاحی

نمی‌شناختمش؛ یا دقیق‌تر بگم، فقط اسمشو شنیده بودم و اگه تو خیابون از کنارم رد می‌شد، بجا نمی‌آوردمش. دوستی که الان ساکنِ راه دوره (و امیدوارم هر کجا که هست حالِ خودش و دلش، خوب باشه) واسطهٔ این آشنایی شد. منکر نمیشم که تو برخورد اول، صرفاً موهای فر درشتِ تا روی کمر سُر خورده‌اش،…

۱۳ مرداد ۱۴۰۰

قهوه

نسخهٔ شنیدنی این پست با صدای آقای سورنا صدر: همیشه برای‌ام مرموز بودی؛ خودت، طعمت، رنگت، زمانت، شیوه‌ات، پیش و پَسَت، همه و همه چیزت در مرموزانه‌ترینِ حالت‌هاست. هیچ‌گاه دوستت نداشتم ولی از تو متنفر هم نبودم؛ شاید به خاطر همین هم هست که تعداد دفعاتِ تجربه کردنت طوری کم‌تعداد بوده که می‌توانم بشمارم! بین…